تبليغاتX
 فردای سبز

بی احساس

آنگار همین دیروز بود که بی تفاوت از کنار هم رد شدیم.بی هیچ سلامی و پاسخی.سرامون رو زیر انداخته بودیم و بی خیال از لمس حضور همدیگه بودیم.چه زود گذشت زمان دلدادگی ها مون.چه زود گذشت دنیای قشنگ عاشقیمون.وقتی که برای ندیدن و نبودن دیگری نگران می شدیم. چه خالصانه عشق رو نثار هم می کردیم.چه صفایی داشت محبت های بی دریغمون.گرمی عشقمون تمام فضای کوچیک خلوتمون پر می کرد.وقتی تو چشمای هم ذل می زدیم ته دلمون از هر چی غصه و غم بود خالی می شد و احساس سبکی می کردیم وقتی همه حرفای نا گفتنی ،گفته می شد .سادگی و صمیمیتمون چه زود دستخوش حسادت آدمای عقده ای می شد.

افسوس!حالا دیگه بویی از عاطفه و احساس به مشامم نمی خوره.کو اونهمه عشق و صفا و بیقراری و دیوانگی؟کو اون یکرنگی و صداقت؟می شه دوباره اونارو تو وجود آدما تزریق کرد؟می شه؟؟

فردا نیز از راه می رسد و ما از انر یکدیگر می گذریم بی هیچ سلامی و پاسخی.......


 

نوشته شده توسط سبزه در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 8:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تلنگر...

امروز می خوام یه تلنگر بهت بزنم. می خوام بشینی و حداقل چند دقیقه به خودت و کارات فکر کنی و واسه فردایی بهترتصمیم بگیری.می خوام خودت رو عوض کنی و خوب بشی.خوب تر از همه خوبان.البته با تو کهنیستم مخاطبم خودمم که زنگار سیاهی ها همه وجود رو گرفته.

تا حالا شده وقتی تو اوج خستگی هستی و نا نداری روی پاهات بایستی ،جای خودت رو به کسی بدیکه احساس کردی از تو خسته تره؟

شده وقتی گرسنه ای و توی خیابون یه کودک فقیر و بینوا رو می بینی،همه اونچه رو در چنته داری به اون بدی؟

شده وقتی خیلی درگیر مشغله های زندگیت هستی،وقتت رو واسه کسی که می دونی به کمک تو نیاز داره صرف کنی؟

شده بری و به پیر مرد و پیر زن همسایه که تاچند روز پیش هر روز چین و چرو کای صورتش رو می دیدی ولی حالا تو آسایشگاه سالمندان هشتن سر بزنی و اونارو خوشحال کنی؟

شده........؟ شده........؟


 

نوشته شده توسط سبزه در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 10:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دنیای آدما

دنیای ماآدماخیلی شلوغه و هر روز و هر لحظه شلوغتر می شه.هرروز اختراعیتازه،نواوری دیگر،تغییری جدید و تحولی دیگروامروز یک رنگ و فردا رنگی دیگر.و ما چ زود غرق شلوغی اش می شویم.چه زود خود را فراموش می کنیم.قول وقرارامون و عهد هایی که با خودمون و خدای خودمون بستیم.با شیطون هم عهد شدیم.

رنگ خود را چه زود فراموش کردیم:رنگ پاکی،رنگ بچگی،رنگ بی آلایشی،رنگ..

راستی امروز چه رنگی هستیم؟؟؟؟؟؟؟سیاه،سفید،آبی،زرد،شاید قهوهای....

فردا چه رنگی خواهیم داشت؟نکند رنگارنگ ده ایم؟!وای خدا نکند.

امیدوارم فردا باران رحمتش ببارد و همه تیرگی هامان را در خود حل کند.


 

نوشته شده توسط سبزه در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 12:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse